راست گفتی..
دیگر در عمیق ترین سکوت زمین هم پچ پچی از دوستت دارمت را نمیتوانم شنید
راست گفتی..
دیگر در عمیق ترین سکوت زمین هم پچ پچی از دوستت دارمت را نمیتوانم شنید
درون پارچه ای میپیچم و دفن میکنم
مینویسم برای دخترم..دخترانم..
دغدغه های چارده سالگی را
تاریخ انقضایشان رسیده است..
دیگر فحشها گره ای باز نمیکنند!
دردی دوا نمیکنند..
مثل ریاضیدانان مستعصل
هر روز به دنبال راهی
..
تا آن روز که
وجودمان برای هم اثبات شود
فرصتی نمانده است،
امروز که در آبی آسمان پرواز میکنم
یا
جایی میان جیک جیک گنجشکها پنهان شده ام
همین حالا
که غرق قشنگترین لحظه های عاشقی ام
میتوانی شکلاتت را با دیگری تقسیم کنی..
چشمهایت را بیهوده خسته میکنی
از آن زمستان که آدمیت مُرد، سالها میگذرد
و دیگر هیچکس اشکی را به یادگار برنخواهد داشت
برای نجات دنیا
راهی جز گریه کردن بیاموز!