بایگانیِ دستهٔ ‘چایی درد’


آوریل 16, 2011

چه کار نفرت انگیزیست.. خوردن آخرین کلمات خداحافظی. مثل بغضی که فرو میرود در فاضلابهای تاریخ پ.ن: اين آخرين پيشنويسيه كه در تاريخ اول اوريل 2009 ثبت شده..مناسبتشو يادم نمياد.حال و روز اون موقعها رو هم.. ولي به هر حال گفتم حرف نگفته اي نمونده باشه.

معلّق
مارس 30, 2009

این بادها که میوزند پیامی جز سردرگمی ندارند.. پاییز رسیده است یا زمستان؟ کسی دورتر فریاد میزند.. گوش کن! نه.. راستی که انگار نوای بهاری ست


فوریه 21, 2009

آن دو استکان چایی کمر باریکِ لب طلایی چند تا خرما و لیمو ترشهای ظهرتابستون تو که نشسته باشی و.. تو که فقط نشسته باشی و باشی.. این تمام چیزهاییست که هیچ وقت درست تجربه نکردم.

عبور
فوریه 18, 2009

عبور از خاطرات، دور ریختن صندوقچه پر از عکس و حرف و خاطره آه…چه آزادیهای  نا آشنا و مبهمی!


فوریه 11, 2009

راست گفتی.. دیگر در عمیق ترین سکوت زمین هم پچ پچی از دوستت دارمت را نمیتوانم شنید

زندگی
فوریه 9, 2009

پر از دلهره های کوچک اول صبح پ.ن:


فوریه 3, 2009

تاریخ انقضایشان رسیده است.. دیگر فحشها گره ای باز نمیکنند! دردی دوا نمیکنند..

دلخوشی
ژانویه 28, 2009

این شبهای تنهای پر از چایی..

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.