چه کار نفرت انگیزیست.. خوردن آخرین کلمات خداحافظی. مثل بغضی که فرو میرود در فاضلابهای تاریخ پ.ن: اين آخرين پيشنويسيه كه در تاريخ اول اوريل 2009 ثبت شده..مناسبتشو يادم نمياد.حال و روز اون موقعها رو هم.. ولي به هر حال گفتم حرف نگفته اي نمونده باشه.
بایگانیِ دستهٔ ‘چایی درد’
معلّق
مارس 30, 2009
این بادها که میوزند پیامی جز سردرگمی ندارند.. پاییز رسیده است یا زمستان؟ کسی دورتر فریاد میزند.. گوش کن! نه.. راستی که انگار نوای بهاری ست
فوریه 21, 2009
آن دو استکان چایی کمر باریکِ لب طلایی چند تا خرما و لیمو ترشهای ظهرتابستون تو که نشسته باشی و.. تو که فقط نشسته باشی و باشی.. این تمام چیزهاییست که هیچ وقت درست تجربه نکردم.
عبور
فوریه 18, 2009
عبور از خاطرات، دور ریختن صندوقچه پر از عکس و حرف و خاطره آه…چه آزادیهای نا آشنا و مبهمی!
زندگی
فوریه 9, 2009
پر از دلهره های کوچک اول صبح پ.ن:
دلخوشی
ژانویه 28, 2009
این شبهای تنهای پر از چایی..
