چه کار نفرت انگیزیست..
خوردن آخرین کلمات خداحافظی.
مثل بغضی که فرو میرود
در فاضلابهای تاریخ
پ.ن: اين آخرين پيشنويسيه كه در تاريخ اول اوريل 2009 ثبت شده..مناسبتشو يادم نمياد.حال و روز اون موقعها رو هم..
ولي به هر حال گفتم حرف نگفته اي نمونده باشه.
چه کار نفرت انگیزیست..
خوردن آخرین کلمات خداحافظی.
مثل بغضی که فرو میرود
در فاضلابهای تاریخ
پ.ن: اين آخرين پيشنويسيه كه در تاريخ اول اوريل 2009 ثبت شده..مناسبتشو يادم نمياد.حال و روز اون موقعها رو هم..
ولي به هر حال گفتم حرف نگفته اي نمونده باشه.
این بادها که میوزند پیامی جز سردرگمی ندارند..
پاییز رسیده است یا زمستان؟
کسی دورتر فریاد میزند..
گوش کن!
نه..
راستی که انگار نوای بهاری ست
چه بخواهی چه نخواهی دراین حرکت آهسته و آرام و مداوم اسیری..
اسیر نه،
شاید تعبیر زیباتری لازم است برای این گذر نامحسوسِ پیدا.
شروع میشود،تکان میدهد،تکان میخوری و ناچار و اغلب با امید همراه میشوی.
و این نوروز است.روزی که دوباره آغاز میشوی. چیزی نیست جز آغاز یک حرکت دوباره. و این تویی که تصمیم میگیری چگونه بسازیش.
هشتاد و هشت را طور دیگری بساز..متفاوت تر از پار.
بیست ساله بود که نشست لبه پنجره و به چند متر پایین تر فکر کرد.
بعد هم که چایی اش تمام شد برگشت به زندگی.
آن دو استکان چایی کمر باریکِ لب طلایی
چند تا خرما و لیمو ترشهای ظهرتابستون
تو که نشسته باشی و..
تو که فقط نشسته باشی و باشی..
این تمام چیزهاییست که هیچ وقت درست تجربه نکردم.