روزی برای تو خواهم گفت ..
معلّق
این بادها که میوزند پیامی جز سردرگمی ندارند..
پاییز رسیده است یا زمستان؟
کسی دورتر فریاد میزند..
گوش کن!
نه..
راستی که انگار نوای بهاری ست
نو+روز
چه بخواهی چه نخواهی دراین حرکت آهسته و آرام و مداوم اسیری..
اسیر نه،
شاید تعبیر زیباتری لازم است برای این گذر نامحسوسِ پیدا.
شروع میشود،تکان میدهد،تکان میخوری و ناچار و اغلب با امید همراه میشوی.
و این نوروز است.روزی که دوباره آغاز میشوی. چیزی نیست جز آغاز یک حرکت دوباره. و این تویی که تصمیم میگیری چگونه بسازیش.
هشتاد و هشت را طور دیگری بساز..متفاوت تر از پار.
زمانی برای زندگی
بیست ساله بود که نشست لبه پنجره و به چند متر پایین تر فکر کرد.
بعد هم که چایی اش تمام شد برگشت به زندگی.
آن دو استکان چایی کمر باریکِ لب طلایی
چند تا خرما و لیمو ترشهای ظهرتابستون
تو که نشسته باشی و..
تو که فقط نشسته باشی و باشی..
این تمام چیزهاییست که هیچ وقت درست تجربه نکردم.
عبور
عبور از خاطرات،
دور ریختن صندوقچه پر از عکس و حرف و خاطره
آه…چه آزادیهای نا آشنا و مبهمی!
محبت
سرزمین عجایب.موتور کوبنده.روز
- من این بازی رو دوست ندارم..من سوار نمیشم (گریه)
- غلط کردی..باید سوار شی..وگرنه میزنمتاا!
فال
مرد شیشه ماشین را پایین کشید و 500 تومانی مچاله را گذاشت کف دست دخترک.او هم جعبه ی فالش را تا چشمان خسته ی مرد جلو آورد.اما مرد قبول نکرد.گفت : نمیخوام بذار یه فال بیشتر توی جعبه ات بمونه.
دخترک لرزید.شک کرد.کمی نگاه کرد.ثانیه ها میگذشتند و هر لحظه به سبز شدن چراغ نزدیک میشد..41..40..39..
فرصتی نبود.کمی دورتر پراید قرمزی را در نظر گرفت.لبخندی زد و رویش را از مرد برگرداند..
